تبليغاتX
کافه تنهایی

دیگرعادت کرده ام

به پرسه زدن در ویرانه های تو

و جمع کردن تکه های خودم

عادت کرده ام

به پس پشت درهایی که

سلاخان در آن عاشقانه ها را می خوانند

و ستارگان مرده درون خویش را

می درخشانند تا طعمه ای را

شکار کنند.

به نیمکت خالی مقابلم می نگرم

که پر ز اذهام مردانی است

که هرگز بودن را تجربه نکرده اند

و همواره دستانشان را بر دیوارها می سایند

تا لرزش درونشان را لمس نکنم.

نه دیگر

حتی به دیوار ها نیز اعتماد نخواهم کر د

آنها هم به سادگی  ویران می شوند

وتنها انعکاس پوچ تداوم

در حفره های تاریک

مهمانی شوم زندگی را چون مردی هرزه

زنده میکند.

ای کاش می توانستیم

انصافت را

همچون دانه های شکر در

این تلخی به مرداب گونه ی

زندگی حل کنیم.

+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در سه شنبه 4 اسفند1388 و ساعت 10:53 |
صندلی خالی کافه

و صدای خنده هایی

 که نمی دانم در پس هر کدام

کدامین دنیای تهی نجوا می شود

تو نیستی

در این ازدهام

چه بیهوده برگ می زنم

برگ ریزان پاییز را

و این دست ، دست آخر است

در واپسین لحظه ها

دخترک، مستانه می خندد

و زنی مضطرب که

غذایی گرم می خواهد

تا سرمای درونش را بجود

و پوک های سیگار

در زیر سیگاری چوبی

قهو ه ای تلخ

سهم من است

در این پاییز

و جزو ه هایی که می گویند

از مزیت رقابت بازار

در  این زمانه پوچ

شاید باید رفت

و در این رفتن

به تمامی بودمان دست تکان داد

و در پنجر های چوبی

کودکی را بیدار کرد

با جعبه آرزوهایش

که بوی سادگی می دهد

بوی گریه میدهد

و بوی دوست داشتن

حتی در لحظه ای کوتاه

که کوتاهیش را می توان

در این برگ ریزان پاییز

معنا کرد.

پاییز است

و کافه پر ز ازدهام

انسانهای پاییزی

و موزیک

فریاد می کشد

"اگر تو برگردی"

 و سرما

زوزه می کشد

در این پاییز

در این رفتن

در این دست آخر

آری

برگ ریزان است.....


+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت 23:6 |

ذره ای می درخشد

در چشمانم

دستانم سخت یکدیگر را می فشارند

ولبخند می زنند

گام هایم وعده مسابقه

می دهند

و در کوچه های متروک شناور می شوند

پری کوچک درونم

جغدکان پیر را بیدار میکند

و آواز می خوانند برای

تک تک  شغالان خسته 

و چه تلخند

 هنگامی که

دندانهای پوسیده خویش را

بر یکدیگر می سایند.

آری اینجا سرزمین

خستگانیست

که هرروز

فوت میکنند شمع های خاموش

یکدیگر را.

ودر انتظار

 لاشه های هم

زمان را تنفس می کنند

می آشامنند

قطرهای اشک خویش را

سپس آهی می کشند

ومی گویند:

 امروز هم گذشت

و کسی مرا نکشد.

 

 

(به یاد حسین پناهی عزیز و صداقت کودکانه اش)

 

+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در دوشنبه 27 مهر1388 و ساعت 17:13 |
 

دیگر می خواهم لبخند بزنم

به بزرگ راهی که در میان ماست

به کرکسانی که در سقف آسمان

آزاده پرواز میکنند

به نقطه ای که در امتداد دو خط

از توباقیست.

به سی خرداد

 آخرین ضربان دستت .

آری تا انقلاب چندیدن

بزرگراه راه را باید پیمود

انقلاب من

انقلاب تو

انقلابی که در منجلاب 

توهمهای رنگین غرق گشته است

 اسطوره های ما

در تله های خاک

پنهان گشته اند

و صدایشان انعکاس پوچ صدای ماست

 می خندم

به تمامی شوقم

که در بسته کوچک خروس قندی

خلاصه میشد

ومن چه سنگین بهایش را پرداختم

میخندم

به سقف ترانهایت

که همچون کاردستی دوره کودکی

تسلیم اولین فشار شد.

آری بلند می خندم

به تمامی انقلاب های پاییزی

به تمامی درهایی که

به سوی اعتماد باز می شود

به تمامی صداقت کودکانه ای

که هیچ یافت  نخواهد شد.........

+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در دوشنبه 6 مهر1388 و ساعت 10:22 |
چه بیرحمانه نگاه می کنی

چشمانت،

 در میان توهم و دود

گم می شوند

 از تو

سایه ای باقی می ماند

هولناک

من می ترسم

از این زمزمه های مرگ

 که تو می خوانی

 می چرخی، زمان می چرخد

و این ضریه،

آخرین ضربیست که انگشتانت

بر دستان منجمد من می زند

 تو خورشیدرا می بری

و گلهای خشکیده ات

این بازمانده  گان بی جان

 چون

هیولایی در تاریکی

مرا به گورستانی می برند

که تو در آن می نوازی

و گام برمی داری

بر تکه های من...........

+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در شنبه 21 شهریور1388 و ساعت 9:46 |
نه بگذارید چشمانم را ببندم

من دیگر از دیدن این حقیقت

به چرک نشسته بیزارم

بگذارید مداد رنگیهایم را

در دستانم بفشارم

و در شادی کودکانه خویش

مردی را ببینم

که به گربه های خیابانی غذا میدهد

و صدای جیرجیرک ها را دوست می دارد

و در تنهایی شبانگاهش

در نت زمان گام  برمی دارد

و می سراید

از پنج ضربه متوالی

نه بگذارید

من چشمانم را ببندم

من از این حقیقت به چرک نشسته بیزارم. 

 

+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 23:47 |
نه دیگر نمی توانیم

نقش آن روز ها را بازی کنیم

که صندلی چوبی

و قهوه تلخ کافه

هر روز شاهد شادی ما بود

دور می شوی

و من هر شب

در انزوای هولناک سایه ات

قهوه ی تلخ را

می نوشم

و لبخند می زنم

دستانم را نگاه می کنم

که دیگر از ترسیم باز ایستاده اند

نه من هرگز نقاش خوبی نخواهم بود

باد سقف ترانه های

ترا به دور ترین نقطه ی این

تهی برده است

و فردا

این پوچی در انتظار نشسته

با چشمانی پلید مرا

به آغوش می کشد

وتومی نوازی

می نوازی

و لبخند می زنی. 

 

+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 23:23 |

مرور تو مرور من  سی خرداد که پنج ضربه متوالی از جریان افتاد  وتو ایستادی .... ومن هرگز نفهمیدم

کودکانه دستانت را می فشردم و تو مرا در آغوش می گرفتی و من چشمانم را می بستم و سه ضربه متوالی  و تو با دو ضربه جواب می دادی و آرامش را در وجودم زنده میکردی

زمزمه هایت را در گوش می شنوم تو مینوازی می نوازی و لبخند می زنی ولی دیگر دستانت از حرکت ایستاده اند

و نگاه ات به دور دستهاست  

و من مستانه می روم می روم  .........................................

(روز گرد ششم)

+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در پنجشنبه 12 شهریور1388 و ساعت 8:49 |

تکرار باز هم تکرار ....... تکرار تعفن بار خاطرات در کدامین جای رهایم کردی سایه ات بود هر روز چای تلخ  ولبخند . چه کودکانه باورت کردم . ترا لبخندات را و آرامشی که معنایش را دیگر هیچ نمییابم.

" من بد بودم اما بدی نبودم "

در کوچه های شهر تو پرسه می زنم و در پس مانده هایم صدایت را می یابم.

"تو فکر یک سقفم "

  در ویرانهای آشیانه ام به جستجوی تو سخت می گریم .صدایت می کنم و تو دیگر هیچ جواب نمی دهی

"صدایم کن صدایم کن صدای تو ......."

بوی سیگارت..  بوی توتون سوخته...  بوی توهم.... توهم من و تو .... توهم همسانی .... توهم باورت .......و آرامش که دیگر حتی در توهم هم نمی یابم.

(روزگرد ۵)

 

+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در چهارشنبه 11 شهریور1388 و ساعت 11:4 |

 چهارومین روز است که این حقیقت به چرک آلوده از گلویم پایین نمی رود شبهای تاریک و پاییز  این بار از اسبهای به انتظار نشسته عاشق خبری نیست .در تاریکی به دنبال رد پایی می گردم که دیگر حتی آن را نیز نمی شناسم و تنها صداست که می ماند .  و هر شب قهوه تلخ کافه که تنها باقی مانده از مانداب تهوع آور گذشته است آرامش را با تمام تلخیش از گلویم پایین می برد.و چقدرسخت است پرسه  زدن در کوچه هایی که مردمانش برای اثبات خود عشق را سلاخی  می کند و در زباله دان وجود خود مدفون می کنند و لبخند می زند ازاین  فتح بزرگ....  

+ نوشته شده توسط پریسا اولیایی در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 9:15 |


Powered By
BLOGFA.COM