دیگرعادت کرده ام
به پرسه زدن در ویرانه های تو
و جمع کردن تکه های خودم
عادت کرده ام
به پس پشت درهایی که
سلاخان در آن عاشقانه ها را می خوانند
و ستارگان مرده درون خویش را
می درخشانند تا طعمه ای را
شکار کنند.
به نیمکت خالی مقابلم می نگرم
که پر ز اذهام مردانی است
که هرگز بودن را تجربه نکرده اند
و همواره دستانشان را بر دیوارها می سایند
تا لرزش درونشان را لمس نکنم.
نه دیگر
حتی به دیوار ها نیز اعتماد نخواهم کر د
آنها هم به سادگی ویران می شوند
وتنها انعکاس پوچ تداوم
در حفره های تاریک
مهمانی شوم زندگی را چون مردی هرزه
زنده میکند.
ای کاش می توانستیم
انصافت را
همچون دانه های شکر در
این تلخی به مرداب گونه ی
زندگی حل کنیم.
